لغت نامه دهخدا
وضی ٔ. [ وَ ] ( ع ص ) بر وزن امیر، خوب و پاکیزه روی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): وجه وضی ٔ؛ روی تازه.( مهذب الاسماء ). ج، اَوضیاء، وِضاء. ( منتهی الارب ).
وضی ٔ. [ وَ ] ( ع ص ) بر وزن امیر، خوب و پاکیزه روی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): وجه وضی ٔ؛ روی تازه.( مهذب الاسماء ). ج، اَوضیاء، وِضاء. ( منتهی الارب ).
(وَ ) [ ع. ] (ص. ) خوبروی.
خوب و پاکیزه روی.
(صفت ) خوبروی.
خوبروی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وان نرگسکان چو حوضی از بلور کش زرد فوارهیی ز دینارست
💡 شاها بقادری که وضیع و شریف را ازوی امید لطف نجات از مصایبست
💡 و گفت: چون مرید نعره زند و بانگ کند حوضی بود و چون خاموش بود دریایی شود پر در.
💡 سدّه بوس بارگاهت هم وضیع و هم شریف خاکروب آستانت هم صغیر و هم کبیر
💡 کف او مقسم ارزاق وضیع است وشریف در او کعبه آمال صغار است وکبار