وضاح

لغت نامه دهخدا

وضاح. [ وَض ْ ضا ] ( ع ص ) بسیار واضح و آشکار. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). || دندان نیک روشن و آشکارا. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || سفیدفام نیکوروی و خندان. ( اقرب الموارد ). مرد سپید و نیکورنگ.( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
به روزگار تو شادم اگرچه محرومم
از آن بزرگی طنان و طلعت وضاح.مسعودسعد. || ( اِ ) روز. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
- عظم وضاح؛ بازیی است، و آن چنان باشد که طفلان استخوان سپیدی را شب به طرفی اندازند سپس ِ آن هر یک جداجدا در طلب آن رود. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ). کودکان آن را مصغر کنند و گویند عُظَیم وضاح. ( از اقرب الموارد ).
- بکرالوضاح؛ نماز صبح. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(وَ ضّ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - تابان. ۲ - نکو رو، سفیدرو.

جمله سازی با وضاح

💡 زجاجه قلب و روح آمد چو مصباح شجر نفس و بدن مشکوه وضاح

💡 بقرآن روح را حق خوانده مصباح زجاجه قلب و تن مشکوه وضاح