لغت نامه دهخدا
وارد ساختن. [ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) وارد کردن. وارد آوردن. فرود آوردن. || مطلع کردن. آگاهانیدن. واقف ساختن.
وارد ساختن. [ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) وارد کردن. وارد آوردن. فرود آوردن. || مطلع کردن. آگاهانیدن. واقف ساختن.
(رِ. تَ ) [ ع - فا. ] (مص م. ) ۱ - داخل کردن. ۲ - آگاه ساختن.
( مصدر ) ۱ - داخل کردن. ۲ - مطلع کردن آگاه ساختن.
داخل کردن.
آگاه ساختن.
💡 وی در این فصل به توصیف «دامداری صنعتی» یا استفاده از حیوانات برای خوراک اقدام کرده و در کنار آزمایش روی حیوانات، این رویهها را به عنوان یکی دیگر از رویههای سیستماتیک و نظام مندی توصیف میکند که به اَشکال گوناگون با وارد ساختن درد و رنجی غیرقابل توصیف روی حیوانات «منافع» آنها را پایمال میکنند.
💡 بعد از فتح سرزمینهای قفقاز و ارمنستان شرقی، روسیه با امپراتوری عثمانی در تماس مستقیم قرار گرفت. جنگهای روس و عثمانی از سالهای ۱۸۰۸ تا ۱۸۲۹م روی داد، سرفرمانده روس ژنرال ایوان پاسکویچ موفق شد شکست سنگینی در آن نبردها بر دولت عثمانی تحمیل نماید و قسمت بزرگی از ارمنستان غربی را در اختیار خود قرار دهد؛ و از سال ۱۸۵۳م تا ۱۸۷۸ با شرکت نیروهای فدایی ارمنی با سر فرماندهی ژنرال توماس نازاربکیان نبرد سختی با نیروهای عثمانی به وقوع پیوست که شکست سنگینی برآنان وارد ساختند.