نقوش

لغت نامه دهخدا

نقوش. [ ن ُ ] ( ع اِ ) ج ِ نَقْش. رجوع به نَقْش شود.
نقوش. [ ن َ ] ( ع اِ ) قسمی از گلبن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(نُ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ نقش.

فرهنگ عمید

= نقش

فرهنگ فارسی

جمع نقش
( اسم ) جمع نقش.
قسمی از گلبن

ویکی واژه

جِ نقش.

جمله سازی با نقوش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در آن نبشته خط استوا و محور قطب مدار مهر و نقوش زمین و گردش ماه

💡 نقوش کثرت امواج ظاهر دریا حجاب وحدت باطن بس است دریا را

💡 همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش همه محبوس نقوش و وثنات صوریم

💡 به درد نوش خود فروش پیر میفروش را اگر موحدی بشو ز لوح دل نقوش را

💡 کوهه ی پیل افق تختی برواز زر نقوش جبهه شیر فلک لوحی برو از خون رقم

💡 ظاهر قرآن چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز