لغت نامه دهخدا
فلج کردن. [ ف َ ل َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دستگاهی را از کار انداختن. کاری را خواباندن و به آن ادامه ندادن.
فلج کردن. [ ف َ ل َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دستگاهی را از کار انداختن. کاری را خواباندن و به آن ادامه ندادن.
دستگاهی را از کار انداختن کاری را خواباندن و به آن ادامه ندادن.
paralizzare
💡 بر خلاف تصور اولیه دولت بریتانیا در ارتباط با شورش هندیان، جنگ جهانی اول با ابراز عشق و حسن نیت بیسابقه هندیها نسبت به ایالت پادشاهی انگلستان آغاز شد. هندوستان به شکل گستردهای، و با فراهم آوردن مردان جنگی و منابع دیگر، به بریتانیا در جنگ بسیار کمک کرد. حدود ۱٫۳ میلیون سرباز و نیروی کار هندی در اروپا، آفریقا و خاورمیانه خدمت میکردند، این در حالی بود که شاهزادهها و دولت هند ذخایر غذایی گستره، پول و مهمات ارسال میکردند. با این وجود، بنگال و پنجاب از فعالیتهای ضد استعماری حمایت میکردند. ناسیونالیزمی که در بنگال وجود داشت به همراه ناآرامیها در پنجاب، برای فلج کردن دولت منطقهای کافی بود.