منتجب

لغت نامه دهخدا

منتجب. [ م ُ ت َ ج َ ] ( ع ص )برگزیده و مختار. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). پسندیده و گزیده و مقبول. ( ناظم الاطباء ):
ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن
که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 320 ).نک عصا آورده ام بهر ادب
هر خری را کو نباشد منتجب.مولوی ( مثنوی چ رمضانی ص 260 ).جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظیم و منتجب.مولوی ( ایضاً ص 327 ).مشتغل ماندند قوم منتجب
روز رفت و شد زمان ثلث شب.مولوی ( ایضاً ص 408 ).
منتجب. [ م ُ ت َ ج ِ ] ( ع ص ) برگزیننده و انتخاب کننده و پسندکننده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || آنکه پوست از درخت بازمی کند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انتجاب شود.

فرهنگ معین

(مُ تَ جَ ) [ ع. ] (اِمف. ) برگزیده، اختیار شده.
(مُ تَ جِ ) [ ع. ] (اِفا. ) برگزیننده، اختیارکننده.

فرهنگ عمید

برگزیده، پسندیده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) برگزیننده اختیار کننده.

ویکی واژه

برگزیده، اختیار شده.
برگزیننده، اختیارکننده.

جمله سازی با منتجب

💡 شعلهٔ آتش از این روی که گفتم گویی در مقادیر کتابت قلم منتجب است

💡 پس از حصر مهدی کروبی، رسول منتجب نیا به عنوان قائم مقام او، مسئولیت اداره حزب را بر عهده داشت.

💡 می گوی دلا منقبت صاحب صفین و اندر عقبش مدح اجل منتجب الدین

💡 هم بنسبت دان وفاق ای منتجب این دو ضد با ادب با بی‌ادب

💡 ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی

اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز