ملطخ

لغت نامه دهخدا

ملطخ. [ م ُ ل َطْ طَ ] ( ع ص )آلوده. آغشته. ملوث. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): به لوث خبث باطن و آلودگی خیانت شهوت ملوث و ملطخ. ( سندبادنامه ص 71 ). و رجوع به تلطیخ شود.
- ملطخ کردن؛ آلودن. آلوده کردن: از دود چراغ دخمه دماغ ملطخ کرده، چراغ از قلت دهن در رعشه افتاده... ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 117 ).
ملطخ. [ م ُ طَخ خ ] ( ع ص ) رجوع به مُلْتَخ شود.

فرهنگ معین

(مُ لَ طَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) آلوده، ملوث.

فرهنگ فارسی

( اسم ) آلوده ملوث.

ویکی واژه

آلوده، ملوث.

جمله سازی با ملطخ

💡 فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ. قیل کان مع کلّ واحد منهم حبل و عصا ملطخة بالزیبق، فجعلت ترتهش و تتحرک حتی خیّل الی موسی من سحرهم انها تسعی.

💡 ومنها شواء قال انی ملطخ فلا تدن منی یا فدینک و تعدی؟

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز