واژه «مِحَن» واژهای عربی و جمع «مِحنت» است و در زبان فارسی و عربی بیشتر به معنای سختیها، رنجها، بلاها، گرفتاریها و آزمایشهای دشوار زندگی به کار میرود. هنگامی که گفته میشود کسی گرفتار «محن» شده است، منظور آن است که او با مجموعهای از مشکلات، اندوهها و آزمونهای سنگین روبهرو گردیده و دوران دشواری را پشت سر میگذارد. این واژه در شعر و نثر فارسی نیز بسیار دیده میشود و اغلب برای بیان رنجهای پیدرپی، مصیبتها و دشواریهای روزگار به کار رفته است. علاوه بر این معنا، «محن» در زبان عربی به صورت مصدر نیز کاربرد دارد و در این حالت معانی گوناگونی همچون آزمودن و امتحان کردن، زدن و تازیانه زدن، بخشیدن و عطا کردن، پوشیدن و کهنه ساختن جامه، پاک کردن گل و لای چاه و حتی نرم کردن چرم را در بر میگیرد. برخی از این معانی امروزه کمتر رایج هستند و بیشتر در متون کهن و فرهنگهای لغت دیده میشوند. همچنین این کلمه گاهی به معنای رنجدیدگی و فرسودگی ناشی از سختیهای طولانی نیز آمده است و حالتی را توصیف میکند که انسان بر اثر مشکلات بسیار، ناتوان یا درمانده میشود. در بعضی متون، این واژه به عنوان صفت نیز به کار رفته و به معنای نرم و انعطافپذیر بودن چیزی دانسته شده است. ترکیب «دارِ محن» نیز از کاربردهای مشهور این واژه است که به معنای جهان و دنیایی است که انسان در آن با انواع رنجها، آزمونها و دشواریها روبهرو میشود. بنابراین، مهمترین و رایجترین معنای این کلمه همان مجموعه بلاها، محنتها، سختیها و آزمایشهایی است که انسان در زندگی با آنها مواجه میشود، هرچند این واژه در متون کهن معانی فرعی و گستردهتری نیز داشته است.
محن
لغت نامه دهخدا
محن. [ م ِ ح َ ] ( ع اِ ) ج ِ محنة. بلاها. اندوهها. و رجوع به محنت و محنة شود:
بسا مردم مستحق راکه تو
برآوردی از ژرف چاه محن.فرخی.خدمت او نعمت و دفع بلاست
طاعت او راحت و رفع محن.فرخی.رهائی بدو یابد اندر جهان
ز دست محن مردم ممتحن.فرخی.هر آن کز تو ای خواجه دور اوفتاد
بر او کارگر گشته تیغ محن.فرخی.برچنین اسبی چنین دشتی گذارم در شبی
تیره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن.منوچهری.خراسان که خلاصه بیضه دولت و نقاوه حوزه مملکت است بدو ارزانی داشت تا وقت نجوم محن و هجوم فَتِن ناب احدّ و رکن اشدّ او باشد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 45 ).
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن.مولوی.ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
بسوی دیو محن ناوک شهاب انداز.حافظ.- دار محن؛ دنیا:
مرغ روحش کو همای آشیان قدس بود
شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن.حافظ.
محن. [ م َ ] ( ع مص ) زدن. ( منتهی الارب ). محن فلاناً عشرین سوطاً؛ زد فلان را بیست تازیانه. ( ناظم الاطباء ). || آزمودن. ( غیاث ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ). || بخشیدن.محن الثوب؛ بخشید آن را. دادن. ما محننی شیئاً؛ ای ما منحنی علی القلب؛ یعنی نداد مرا چیزی. || پوشیدن و کهنه ساختن جامه را. ( منتهی الارب ). محن الثوب؛ پوشید آن جامه را تا کهنه شد. ( ناظم الاطباء ). || آرمیدن با زن. ( از منتهی الارب ). || گل و خاک چاه برآوردن و پاک کردن. ( منتهی الارب ).محن البئر؛ برآورد گل و خاک آن چاه را و پاک کرد آن را. ( ناظم الاطباء ). || نرم گردانیدن چرم را یا بر کندن پوست. ( منتهی الارب ). محن الادیم؛ نرم گردانید آن چرم را و برکند پوست آن را. ( ناظم الاطباء ).
محن. [ م َ ح َ ] ( ع ص ) نرم از هر چیزی. || ( اِمص ) رنج دیدگی یا درماندگی از همه روز رفتن و از جز آن. ( منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(مِ حَ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ محنت.
فرهنگ عمید
= محنت
فرهنگ فارسی
جمع محنت
( اسم ) جمع محنت: ۱ - آزمایشها. ۲ - رنجها. یا دار محن. دنیا جهان: مرغ روحش کوهمای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن. ( حافظ )
نرم از هر چیزی
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۲(بار)
آزمایش کردن. گفتهاند مراد از امتحان در آیه عادت دادن است یعنی آنان کسانی اند که خدا قلوبشان را به تقوی عادت داده است. آزمایش کنید و ببینید که واقعاً مؤمنهاند یا نه؟ این کلمه دوبار بیشتر در قرآن نیامده است.
ویکی واژه
جِ محنت.
جمله سازی با محن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دل ما از غبار محنت گیتی زخم جفاها چو جاده خاکنشین است
💡 تو به گور آسوده خواهی خفت و من روز و شب از جور اعدا در محن