لمعان

لغت نامه دهخدا

لمعان. [ل َ م َ ] ( ع مص ) لَمْع. درخشیدن. ( تاج المصادر ). بُروق. تلألؤ. تابش. درخشیدن. درفشیدن. تافیدن. تابیدن. لُموع: و روزکور را از لمعان آفتاب تابستان چه تمتع تواند بود. ( تاریخ بیهق ص 4 ). و لمعان انوار سروری در جبین او مبین گشته. ( گلستان ). || اشارت کردن. لمع.

فرهنگ معین

(لَ مَ ) [ ع. ] (مص ل. ) درخشیدن، تابیدن.

فرهنگ عمید

۱. درخشیدن، روشن شدن.
۲. درخشندگی.

فرهنگ فارسی

درخشیدن، روشن شدن، درخشندگی
۱- ( مصدر ) درخشیدن تابیدن. ۲- ( اسم ) درخشش تابندگی: و روز کور را ازلمعان آفتاب تابستان چه تمتع تواند بود. ۳- (مصدر ) اشارت کردن.

ویکی واژه

درخشیدن، تابیدن.

جمله سازی با لمعان

💡 وتَحَقَّقْتُکَ فی سِرّی فَناجاکَ لِسانی فاجْتَمَعْنا لمعانِ، وافتَرَقْنا لمَعانی

💡 ایخفی علی الصدر المحقق اننی امیر المعانی فی الصناعة مبدع

💡 بحر المعانی فی کلامک مضمر و کلامک الدر النثیر المنتخب

💡 ابوالمعانی عالی نژاد و عالی رای که هست فخر امیران و زینت ایوان

💡 صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی

💡 یعنی این تیره شب غیبت مهدی روزی از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد