لایق به معنای شایسته و سزاوار است و به چیزهایی اطلاق میشود که به دلیل ویژگیها و خصوصیات خاص خود، شایستگی دریافت احترام، توجه یا پاداش را دارند. این کلمه به نوعی به زیبایی و درخور بودن نیز اشاره دارد و میتوان آن را معادل با واژههایی چون برازنده، زیبا و جدیر دانست. در واقع، لایق به معنای آن چیزی است که به خوبی نشاندهنده ارزش و مقام خود است و میتواند در زمینههای مختلفی از جمله اخلاق، رفتار و حتی ظاهر مورد استفاده قرار گیرد. به عبارت دیگر، هر چیزی که از نظر کیفی و کمی در سطح مناسبی قرار داشته باشد و بتواند نظر دیگران را جلب کند، میتواند لایق نامیده شود. این واژه همچنین به احساسات و حالتهای انسانی نیز ارتباط پیدا میکند و میتواند در توصیف اشخاصی به کار رود که بهخوبی از عهدهٔ مسئولیتهای خود برمیآیند.
لایق
لغت نامه دهخدا
نگونسار آویزم او را به چاه
که چاهست اورا بلایق نه گاه.فردوسی.آنچه لایق است ازو درباب خلق به ظهور آید و عدالت در قضیه او پیدا گردد. ( تاریخ بیهقی ص 307 ).
روانت بی خبر ماند از حقایق
ترا فردوس باقی نیست لایق.ناصرخسرو.و به حال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرت را بر دنیامقدم دارد. ( کلیله و دمنه ). بصواب آن لایقتر که بر معالجت مواظبت کند. ( کلیله و دمنه ). امّا به مروت و حریت آن لایقتر که مرا بدین آرزوها برسانی. ( کلیله و دمنه ):
من عاشق زار تو چنانم که مپرس
تو لایق عشق من چنانی که مگوی.خاقانی.هجر و وصل آن تست هرچه خواهیم آن ده
لایق من آن باشد کاختیار بگذارم.عطار.دل و جان بر، چو لبت آن دارد
کین همه لایق آن می یابم.عطار.نیست لایق عز نفس و مرد غر
نیست لایق مشک و عود و کون خر.مولوی.آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد
هر کسی را هرچه لایق بود داد.سعدی.لایق قدر علما نباشد خودرا متهم گردانیدن.
( کلیات، گلستان چ مصفا ص 91 ).
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم
که از ما خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی.سعدی.میخواستمت پیشکشی لایق خدمت
جان نیز حقیر است ندانم چه فرستم.سعدی.نه هر فرقی سزای تاج شاهی است
نه هر سر لایق صاحب کلاهی است.امیرخسرو دهلوی.چه خوش نکته ای گفته اند اهل هند
کزین خوبتر هیچ گفتار نیست
هنرمند باید که باشد چو پیل
کزین نوع هر جای بسیار نیست.
به بیشه درون یا به درگاه شاه
که او لایق اهل بازار نیست.ابن یمین.- امثال:
به هر کس هر چه لایق بود دادند.
چه آشی باشد که لایق قدح باشد.
لایق آب ریختن بدست او نیست.
لایق جفت کردن کفش او نیست.
لایق نهادن تره برخوان او نیست.
لایق هر خر نباشد زعفران. ( جامعالتمثیل ).
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
فرهنگ فارسی
( اسم ) برازنده سزاوار شایسته در خور: سلجوق... شش پسر داشت همه سزاوار مهتری و لایق سروری. جمع: لایقین.
ویکی واژه
سزاوار، شایسته.
جمله سازی با لایق
جان کن، که نه لایق وصالی خون بار، که در خور فراقی
همت عالی چنین باید ترا تا شوی لایق به توحید خدا
دیدنم گر روی تو مقدور نیست دیده ی من لایق آن نور نیست