فامدار

لغت نامه دهخدا

فامدار.( نف مرکب ) مدیون. ( یادداشت بخط مؤلف ):
فامداران تو باشند همه شهر درست
نیست گیتی تهی از فام ده و فامگذار.سوزنی.

فرهنگ معین

(مْ ) (ص فا. ) بدهکار، مدیون.

فرهنگ عمید

وام دار، قرض دار، مدیون: فام داران تو باشند همه شهر دُرُست / نیست گیتی تهی از فام ده و فام گذار (سوزنی: لغت نامه: فام دار ).

ویکی واژه

بدهکار، مدیون.

جمله سازی با فامدار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آب مرا مذلت هر فام خواه ریخت جان مرا ملالت هر فامدار خست

💡 او که از یک خانواده بسیار فامدار و با اصالت بود، همیشه در میان مردم به دلیل ادب و رفتار نیکو شناخته می‌شد.

💡 در آن روستای کوچک، همه افراد می‌دانستند که او از یک خاندان فامدار است و به همین دلیل به او احترام می‌گذاشتند.

💡 روابط اجتماعی در آن منطقه بسیار بر پایه پیوندهای فامدار و خویشاوندی بنا شده بود و همه به هم کمک می‌کردند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران