وامدار

لغت نامه دهخدا

وام دار. ( نف مرکب ) مدیون. ( منتهی الارب ). غریم. ( منتهی الارب ) ( دهار ). غارم. ( دهار ). مدان. مدین. ( منتهی الارب ). کسی که دارای دین و قرض باشد. ( ناظم الاطباء ). قرض مند. بدهکار. مقروض. قرض دار:
هزار بوسه فزون است بر لب تو مرا
تو وامداری برخیز و وام من بگزار.فرخی.به مهر تو دل من وامدار صحبت توست
لب تو باز به سه بوسه وامدار من است.فرخی.و اگر وامدار بیاید وامش را گزارده کنی. ( قصص الانبیاء ).
وامداران تو باشند همه شهر درست
نیست گیتی تهی از وامده و وامگزار.سوزنی.منم که گردن من وامدار خدمت اوست
که گردن ملکان زیر وام او زیبد.خاقانی.در ادا کردن زر جایز
وامدار من است روئین دز.نظامی.روزی بطلب وامداری رفته بود آن وامدار در خانه نبود چون او را ندید پای مزد طلب کرد زن وامدار گفت شوهرم حاضر نیست و من چیزی ندارم. ( تذکرة الاولیاء ).
همیشه دست توقع گرفته دامن فضلش
چو وامدار که دریابد آستین ضمین را.سعدی.|| مجازاً، عاجز و درمانده. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(ص فا. ) بدهکار.

فرهنگ عمید

قرض دار، بدهکار.

فرهنگ فارسی

قرض دار، بدهکار

جمله سازی با وامدار

💡 نه باژبان فسادی، نه وامدار هوی ز خرمن دگران، با تو پر کاهی نیست

💡 روامدار که با اینهمه امید مرا ز دور در تو به حسرت نظاره باید کرد

💡 برگردنم ز عفو و رضا منتی بنه تا من شوم به شکر و دعا وامدار تو

💡 به بخشش باش از ایشان بار بردار مساز از وامداریشان گرانبار

💡 همه فراخی تنگ شکر زلفظ منست روامدار دلم همچو چشم ترکان تنگ

💡 هزار بوسه فزونست بر لب تو مرا تو وامدار منی خیز و وام من بگزار

عجوزه یعنی چه؟
عجوزه یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز