عرشی

لغت نامه دهخدا

عرشی. [ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عرش. آسمانی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به عرش شود.
عرشی. [ ع َ ] ( اِخ ) تخلص شاعری است.( آنندراج ) ( غیاث اللغات ). نامش طهماسب قلی بیگ، و در سلسله شاه خلیل اﷲ ولد میر میران کاکلتاش محرم است. وی در خدمت شاه طهماسب صفوی بوده است. و ابیاتی ازاشعار او در آتشکده آذر و مجمع الخواص ضبط شده است. رجوع به مجمع الخواص ص 61 و آتشکده آذر ص 19 شود.

جمله سازی با عرشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اهل فرش از سپهر جان دوراند عرشیان همچو خور پر از نوراند

💡 شیر را نیرو ز شیر عرشی است که امیر شیرهای فرشی است

💡 جان عرشی سوی عیسی می‌رود جان فرعونی به قارون می‌رود

💡 لاله را بنگر که گوئی عرشیان کرسی از یاقوت بر مینا زدند

💡 قدسیانش به سجده پیرامن عرشیان را به آستانش مآب

اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز