شراب زده. [ش َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مخمور. خمار. می زده. کسی که بسیاری شراب خوردن او را گزیده باشد نه آنکه شراب زده یعنی پیمانه زده. ( از انجمن آرا ). سیرآمده از شراب که هیچ رغبت به آن نکند. ( آنندراج ):
سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده.حافظ.
( ~. زَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - کسی که بر اثر بسیار خوردن شراب، دیگر میلی به آن ندارد. ۲ - مست، بسیار مست.
کسی که شراب بسیار خورده و دیگر رغبت به آن ندارد، می زده.
( صفت ) ۱ - آن که شراب بسیار نوشیده و از آن بیزار شده باشد سیر آمده از شراب. ۲ - آن که شراب سخت در او موثر گردیده می زده.
کسی که بر اثر بسیار خوردن شراب، دیگر میلی به آن ندارد.
مست، بسیار مست.
💡 سلام کردم و با من به روی خندان گفت که ای خمارکش مفلس شراب زده
💡 بگیر و دم مزن و بیدرنگ بر سرکش که هم شراب کند چاره شراب زده
💡 تو برکناره دریای شور خیمه زدی شهان شراب زده بر کناره های شمر
💡 من از لب تو خرابم همآن دوای منست که هم شراب یرد زحمت شراب زده
💡 درین چمن بجز آشفتگی نصیبی نیست مرا که آب چو گل می کند شراب زده
💡 سلام کردم و با من بروی خندان گفت: که ای خمارکش مفلس شراب زده