سواحل
مترادفها
کرانهها، ساحلها
لغت نامه دهخدا
سواحل. [ س َ ح ِ ] ( ع اِ ) ج ِ ساحل. رجوع به ساحل شود.
- سواحل العبید؛ بنده کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- سواحل العاج؛ پیلسته کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- سواحل الذهب؛ زر کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ معین
(سَ حِ ) [ ع. ] (اِ. ) کرانه های دریا. جِ ساحل.
فرهنگ عمید
= ساحل
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع ساحل کرانه های دریا کناره های بحر.
ویکی واژه
کرانههای دریا. جِ ساحل.
جمله سازی با سواحل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا بستان ز اوج موجش در شاهوار باری
💡 برم سپاسش که او برد خدا را سپاس سفائن کن فکان بوی سواحل شناس
💡 فکر من است جوهری رسته سخن پیوسته بر سواحل امکان نشسته است
💡 کمینه تاختن تو ز گنجه تا بغداد ازان کناره دریا بدین سواحل یم
💡 نظر بازان درین صورت چه دانند که کار غرقه چون شد بر سواحل
💡 گردشگران در فصل تابستان برای فرار از گرمای شدید شهر، به سواحل زیبای شمال کشور میروند تا از آرامش دریا و ماسههای نرم لذت ببرند.
💡 مدیریت سواحل در مناطق توریستی بسیار حیاتی است تا بتوان از زیباییهای طبیعی آنها بدون آسیب رساندن به محیط زیست محافظت کرد.
💡 تماشای غروب خورشید در کنار سواحل آرام و خلوت، یکی از لذتبخشترین تجربههایی است که هر مسافری میتواند در طول سفر خود داشته باشد.