لغت نامه دهخدا
سواحل. [ س َ ح ِ ] ( ع اِ ) ج ِ ساحل. رجوع به ساحل شود.
- سواحل العبید؛ بنده کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- سواحل العاج؛ پیلسته کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- سواحل الذهب؛ زر کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
سواحل. [ س َ ح ِ ] ( ع اِ ) ج ِ ساحل. رجوع به ساحل شود.
- سواحل العبید؛ بنده کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- سواحل العاج؛ پیلسته کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- سواحل الذهب؛ زر کنار. ( یادداشت بخط مؤلف ).
(سَ حِ ) [ ع. ] (اِ. ) کرانه های دریا. جِ ساحل.
= ساحل
( اسم ) جمع ساحل کرانه های دریا کناره های بحر.
کرانههای دریا. جِ ساحل.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا بستان ز اوج موجش در شاهوار باری
💡 برم سپاسش که او برد خدا را سپاس سفائن کن فکان بوی سواحل شناس
💡 فکر من است جوهری رسته سخن پیوسته بر سواحل امکان نشسته است
💡 کمینه تاختن تو ز گنجه تا بغداد ازان کناره دریا بدین سواحل یم
💡 نظر بازان درین صورت چه دانند که کار غرقه چون شد بر سواحل