زنجی
متضادها
آزاد، رها
لغت نامه دهخدا
زنجی. [ زِ جی ی ] ( ع اِ ) واحد زنج. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). یک نفر زنگی. زَنجی. زنگی. ازاهالی زنگ. ( از ناظم الاطباء ). منسوب به زنگ. از اهل زنگ. یک تن از مردم زنج. از مردم زنج. از مردم زنگبار. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به زنگی شود.
فرهنگ معین
(زَ نْ ) (ص نسب. ) نک زنگی.
جمله سازی با زنجی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دور نبود از جفاهای تو و طعن رقیب گر فغانی را به زنجیر جنون بیند کسی
💡 بی بال کی توان ز قفس به آشیان پرید حاجت به قید بازو و زنجیر پا نبود
💡 ره به توحید مسبب کی برد عقل از رخت چون ز زلفت بسته زنجیر اسباب آمده ست
💡 شیر، نخواهد به پیش او در، زنجیر باز، نخواهد به پیش او در، مرود
💡 هر خر که برو زنگی و زنجیری هست چون به نگری بار بر او بیشتر است
💡 تا صید او شدستم زنجیر می درانم همچون سگی که باشد وقت شکار بسته