لغت نامه دهخدا
اطباع. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ طَبَع. مهرها. ( از متن اللغة ) ( آنندراج ). || ج ِ طَبْع. سرشتها. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از متن اللغة ). || ج ِ طِبْع. جویها. ( از متن اللغة ) ( آنندراج ). رجوع به طَبَع و طَبْع و طِبْع شود.
اطباع. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ طَبَع. مهرها. ( از متن اللغة ) ( آنندراج ). || ج ِ طَبْع. سرشتها. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از متن اللغة ). || ج ِ طِبْع. جویها. ( از متن اللغة ) ( آنندراج ). رجوع به طَبَع و طَبْع و طِبْع شود.
( اَ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ طبع، سرشت ها، ذات ها.
= طبع
( اسم ) جمع طبع سرشتها نهادها مزاجها.
جِ طبع؛ سرشتها، ذاتها.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گویند که در قریه ی فین کآب و هوایش مستحسن اطباع و پسند سلق افتد
💡 حال اطباع این دوازده برج هریکی بر مثال گوهر و دُرج
💡 زعقل ابتدا کرده ابداع را و زو نفس وز نفس اطباع را