اسب

اسب

اسب یا باره یکی از دو زیرگونه اسب وحشی به شمار می‌آید. این حیوان پستاندار و تک‌سُم، متعلق به خانواده اسبان است. فرگشت از حدود ۴۵ تا ۵۵ میلیون سال پیش آغاز شده و اجداد بزرگ و تک‌سم امروزی به جانورانی کوچک و چندسم تعلق دارند. انسان‌ها حدود ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد به اهلی کردنآن ها پرداختند و برآورد می‌شود که تا سال ۳۰۰۰ پیش از میلاد، اسب‌های اهلی در نقاط مختلف جهان وجود داشته‌اند. زیرگونه caballus به طور عمده اهلی شده‌اند، هرچند که بسیاری از آن‌ها در طبیعت به صورت آزاد زندگی می‌کنند. همچنین، انواعی وجود دارند که هرگز اهلی نشده‌اند؛ به عنوان مثال، شوالسکی تنها زیرگونه‌ای است که به واقع وحشی باقی مانده است. در زبان فارسی، به نوع ماده مادیان و به نوع نر نریان گفته می‌شود و فرزند آن‌ها کُرّه نام دارد. ساختار بدنی آن به گونه‌ای است که به او این امکان را می‌دهد تا به سرعت در برابر شکارچیان فرار کند. دارای توانایی بالایی در حفظ تعادل خود در حین دویدن است و می‌تواند به سرعت خود را برای نبرد یا فرار از خطر آماده کند.

لغت نامه دهخدا

اسب. [ اَ ] ( اِ ) ( از پهلوی اسپ ) چارپائی از جانوران ذوحافر که سواری و بار را بکار آید. اسپ. فَرَس. نوند. برذون. نونده. باره. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). بارگی. ریمن. ( برهان ). بارگیر. شولک. ( صحاح الفرس ). ابوالمضاء. ( السامی فی الاسامی ). ابوالمضا. ( مهذب الاسماء ). ابوطالب. ابومنقذ. ابوالمضمار. ابوالاخطل. ابوعمار. ( مهذب الاسماء ). هامة. ( منتهی الارب ): فسکل؛ اسب بازپسین. عُرن؛ اسب بی زین. لخت، اجرد؛ اسب بی مو. مصمت؛ اسب بی نشان. بیم، اشدف؛ اسب بزرگ تن. سحیر؛ اسب بزرگ شکم. ( منتهی الارب ). ابقع؛ اسب پیسه. ( مهذب الاسماء ). اسعف؛ اسب پیشانی سفید. ( منتهی الارب ). برذون؛ اسب ترکی. ( زمخشری ). عنجوج؛ اسب جواد. عوّام؛ اسب راهوار. شاهب؛ اسب سپیدموی. فیخز؛ اسب سطبرنره. ( منتهی الارب ). کمیت؛ اسب سرخ. ( صراح ). سِلَّغد؛ اسب ( منتهی الارب )

فرهنگ معین

( اَ ) [ په. ] (اِ. ) حیوانی است باهوش که برای سواری یا بارکشی به کار گرفته می شود.،~ دادن و خر گرفتن کنایه از: معاملة زیان - آور کردن.،~ عصاری بودن الف - تلاش بی نتیجه کردن. ب - سرگردان بودن.

فرهنگ عمید

۱. (زیست شناسی ) پستانداری علف خوار، سم دار، و با یال و دُم بلند که برای سواری، بارکشی، یا مسابقه از آن استفاده می شود.
۲. (ورزش ) در شطرنج، مهره ای به شکل سر اسب که حرکتی به شکل «l» دارد و تنها مهره ای است که می تواند از روی مهره های دیگر بپرد.
۳. (نجوم ) از صورت های فلکی نیمکرۀ شمالی.
* اسب آبی: (زیست شناسی ) حیوانی علف خوار با پاهای کوتاه، سر بزرگ، پوزۀ پهن، دهان گشاد، دندان های دراز، انگشتان پرده دار، و پوستی به رنگ خاکستری یا خرمایی که در آب به خوبی شنا می کند و آن را برای گوشت و عاج دندانش شکار می کنند.
* اسب بخار: (فیزیک ) واحد اندازه گیری توان، تقریباً برابر با ۷۴۶ وات.
* اسب دریایی: (زیست شناسی ) نوعی ماهی آب های گرم با سر و گردنی شبیه سر و گردن اسب، اسب ماهی.

فرهنگ فارسی

حیوانی باهوش که برای سواری وبارکشی بکارمیرودوبرای کارهای مخصوص ازقبیل مسابقه وشکاروعملیات نظامی تربیت می شود
( اسم ) ۱ - پستانداری از راست. فرد سمان جزو تیر. سم داران که دارای گونه ها و نژادهای مختلف است. این حیوان در موارد مختلف زندگی انسان مورد استفاده قرار میگیرد از قبیل سواری کشیدن گاری و درشکه حمل و نقل بار شخم زدن اسب دوانی و غیره. ۲ - یکی از مهره های شطرنج که شکل اسب دارد. حرکت اسب در روی تخت. شطرنج بشکل ( -ا ) و ( ا- ) است. ۳ - یک روی قاب و شتالنگ در بازی. ۴ - جزو آخر بسیاری از اسمهای کسان و جایها مانند: ارجاسب جاماسب گرشاسب لهراسب آذر گشسب. یا اسب آبی. ( اسم ) پستانداری از راست. زوج سمان جزو تیر. سم داران که در مصر علیا و سواحل شمال غربی آفریقا میزید. حیوانی است عظیم الجثه و سنگین وزن که طولش به ۴ متر میرسد. یا اسب باروت. اسب کاغذی که آتش بازان بصورت اسب میسازند و بوسیل. آتش بحرکت در میاید.
موی زهار و دبر
اسب
اسب
اسب

جملاتی از کلمه اسب

شاه ملت پاسبان را بر فلک هفت سلطان پاسبان بینی به هم
بر اسبان نشستند و بشتافتند همه کام گیتی به دل یافتند
دعاگو اسبکی دارد که هر روز ز بهر کاه تا شب می‌خروشد
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم