برکناری

لغت نامه دهخدا

برکناری. [ ب َ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی برکنار. دوری. کناره گیری: پس ازبرکناری فلان از حکومت فلان جا... ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

حالت و چگونگی بر کنار دوری.

فرهنگستان زبان و ادب

{recall} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] برکنار کردن یک فرد انتخاب شده از منصبش، پیش از پایان دورۀ مقرر، با برگزاری انتخابات مجدد

ویکی واژه

rimozione

جمله سازی با برکناری

💡 کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو

💡 برخی کشورهای دنیا مانند نروژ نسبت به نتایج این آزمون و آزمون پرلز آن‌قدر حساسند که نمره پایین‌تر از حد استاندارد دانش‌آموزان، به برکناری وزیر آموزش این کشور منتهی می‌شود.

💡 عمارت دل بسه چیز توان: بشنیدن علم، و کم آمیختن با خلق، و کوتاهی امل. تا در سماع علمی در حلقه فریشتگانی. تا از خلق برکناری، در شمار معصومانی. تا با کوتاهی املی از جمله صدیقانی.

💡 وی در جریان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله به جمع مخالفان پیوست و به کاشان تبعید شد. مدتی بعد پس از برکناری وثوق‌الدوله به تهران بازگشت.

💡 او اندکی پس از انقلاب روسیه تحت فرمان دولت موقت انقلابی و زیر نظر افسر مافوقش کلرژه به ایران آمد و ابتدا معاون کلرژه بود. با برکناری کلرژه او به مقام فرماندهی (در آن زمان) دیویزیون قزاق نایل شد.

💡 هر کرا از دوستان کشتی درین دریا شکست من چو کشتی پاره از وی برکناری مانده‌ام