انگام
لغت نامه دهخدا
انگام. [ اَ ] ( اِ ) موسم. وقت. هنگام. ( از برهان قاطع ) ( ازآنندراج ). هنگام و وقت. ( ناظم الاطباء ):
چه انگام سرسبزی تست و شهری
سیه گشته زین ماتم ناگهانی.کمال اسماعیل ( از انجمن آرا ).ای به انگام شداید کرمت عدت من
وی بهر حال مربی و ولی نعمت من.کمال اسماعیل.همه ثابت قدم انگام کوشش
همه در وقت راحت لذت افزای.کمال اسماعیل ( در تعریف دندان ).
فرهنگ معین
( اَ ) (اِ. ) هنگام.
فرهنگ عمید
= هنگام
فرهنگ فارسی
هنگام
ویکی واژه
هنگام.
جمله سازی با انگام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه گه غیب تشریف تفّقد یابم نه بانگام حضور از کرمت بهره ورم
💡 سلطان شرع صاعد کانگام حلّ و عقد بر بند آسمانرا از اقتدار دست
💡 آهنین روی تری زاینه انگام مصاف گرچه دربزم سبک روی تری ازساغر
💡 تا قصارای امانی امل دست تو شد هست مستغنی انگام سؤال از الحاف
💡 جایی که تو گرم کردی انگامۀ حسن گل گر همه آتشین شود سرد بود