درساعت

لغت نامه دهخدا

درساعت. [ دَ ع َ ] ( ق مرکب ) فی الفور. ( غیاث ) ( آنندراج ). فوراً. درحال. فوری.بالفور. آناً. دردم. دروقت. فی الحال: اﷲاﷲ خداوند فریاد رسد مرا، امیر گفت: رسم و درساعت برنشست. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 458 ). من [ ابوالفضل بیهقی ] درساعت برفتم. ( تاریخ بیهقی ص 161 ). من وکیل در را بتاختم درساعت بونصر بیامد. ( تاریخ بیهقی ص 404 ).
پیش او در وقت و ساعت هر امیر
جان بدادی گر بدو گفتی که میر.مولوی.آن مرغان درساعت از راه انصراف نمایند. ( ترجمه محاسن اصفهان آوی ص 41 ). درساعت به موضعی نقل کن که مرا معلوم نباشد. ( تاریخ قم ص 246 ). رجوع به درساعت ذیل ساعت شود.

فرهنگ فارسی

فورا هماندم.

جمله سازی با درساعت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در سال ۱۹۹۷ جنیفر مورای نخستین خلبان زن بود که توانست دور دنیا را در ۹۷ روز با بالگرد آر-۴۴ بپیماید. او در این سفر طولانی، مسافت بیش از ۵۷هزار کیلومتر را خلبانی کرد. در سال ۲۰۱۴ میلادی رکورد سریعترین بالگرد با موتور پیستونی از آن آر-۴۴ شد که توانست به سرعت ۲۲۷ کیلومتر درساعت دست یابد.

💡 بوگاتی ویرون با سرعت ۴۱۸ کیلومتر درساعت، زمانی سریع‌ترین خودروی جهان بوده است.

💡 پس از اين جريان، به سرعت ترتيب محاكمه ضارب داده شد و مدّت كوتاهى بعد، درساعت 2 بعد از نيمه شب، با يك گردان دژبان به ميدان سپه برده و دار زدهشد.(143)

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز