زعماء
مترادفها
رهبران، سران، پیشوایان
متضادها
پیروان، تابعین
لغت نامه دهخدا
زعماء. [ زُ ع َ] ( ع اِ ) ج ِ زعیم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). سران. رؤسا. مهتران. پذرفتاران. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): ازحضرت ملک مثالی به تاش فرستاد و خطابی که زعمای لشکر و سپهداران ملک را بودی باطل گردانید. ( ترجمه تاریخ یمینی، چ 1 تهران ص 80 ). رجوع به زعم و زعیم شود.
فرهنگ معین
(زُ عَ ) [ ع. ] (ص. اِ. ) جِ زعیم.
ویکی واژه
جِ زعیم.
جمله سازی با زعماء
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 «در همین هنگام مرحوم دریابیگی نیز به بوشهر آمد و مأموریت یافته بود آزادیخواهان جنوب را تنبیه کند و سر جای خود بنشاند؛ ولی او که مردی زیرک و وقتشناس بود به خوبی میدانست درافتادن با «انجمن اتحاد اسلامی» و آزادیخواهان غیور جنوب کاری بس صعب و دشوار بلکه امری پرخطر است. ازاینرو زهرچشم خود را متوجه سید اهرمی که خشم و غضب زعماء «انجمن» و مجاهدان انقلاب در حق خود برانگیخته بود کرد. با این کار چنین وانمود کرد که هم اوامر مرکز را اطاعت میکند و هم از خطری که از ناحیهٔ «انقلابیون» در صورت درگیر شدن با «زعماء انجمن» ممکن است دامنگیر او شود، اجتناب میورزد.»