اشعال
مترادفها
آتش زدن، روشن کردن، شعلهور کردن
متضادها
خاموشی
لغت نامه دهخدا
اشعال.[ اِ ] ( ع مص ) اشعلت النار فاشتعلت؛ افروختم آتش راپس برافروخته شد. ( منتهی الارب ). || اشعل ابله بالقطران؛ درگرفت شتران خود را بقطران. ( منتهی الارب )؛ کثَّره علیها. ( اقرب الموارد ). || پراکنده کردن اسبان را در غارت و جز آن. ( منتهی الارب ). اشعل الخیل فی الغارة؛ بثها. ( اقرب الموارد ). || اشعل الابل؛ فرّقها. ( اقرب الموارد ). || نیک سیراب کردن. ( منتهی الارب ). اشعل السقی؛ اکثر الماء. ( اقرب الموارد ). || آب چکیدن ازمشک و جز آن از هر جای. ( منتهی الارب ). اشعلت القربةاو المزادة؛ سال ماؤها متفرقاً. ( اقرب الموارد ). || جای جای خون برآمدن از زخم نیزه. ( منتهی الارب ). اشعلت الطعنة؛ خرج دمها متفرقاً. ( اقرب الموارد ). || بسیار روان شدن اشک از چشم. ( منتهی الارب ). اشعلت العین؛ کثر دمعها. ( اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(اِ ) [ ع. ] (مص م. ) افروختن آتش.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) افروختن آتش.
ویکی واژه
افروختن آتش.
جمله سازی با اشعال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بس ای ملک که بس از غالیان یافه سخن سته شوی و بر آن تیغت افکند اشعال