سرآزاد
لغت نامه دهخدا
( سرآزاد ) سرآزاد. [ س َ ] ( اِ مرکب ) چته. چریک. باشی. پوزوق. حشر. ( یادداشت مؤلف ). || ( ص مرکب ) نجیب. اصیل:
به خرّاد گفت ای سرآزاد مرد
به رنجی دگر گرد پوزش مگرد.فردوسی.آن مهتران گفتند ما را در میاه بایدایستادن و این دیوان را بدست شاه بازداد و خود سرآزاد بشد. ( اسکندرنامه، نسخه سعید نفیسی ). || سرخود. آزاد: ایشان را بگذاشتند تا سرآزاد بر قلعه رفتند. ( اسکندرنامه، نسخه سعید نفیسی ).
فرهنگ معین
( سرآزاد ) ( ~. ) (ص مر. ) نجات یافته.
فرهنگ فارسی
( سر آزاد ) چته چریک باشی پوزوق حشر
ویکی واژه
نجات یافته.
جمله سازی با سرآزاد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با تو باشد در مکان و لامکان چون بنمائی از سرآزادگان
💡 بزرگ بار خدای جهان موید ملک شهاب دین سرآزادگان عبیدالله
💡 سرآزاده ای چون سرو هر کس در چمن دارد در ایام خزان پیرایه گلزار خواهد شد
💡 نه رنگ و بو درین گلشن، نه برگ و بار می خواهم سرآزاده ای چون سرو ازین گلزار می خواهم
💡 خوان خورشیدی به سرپوش چه حاجت دارد؟ سرآزاده ما نیست به افسر محتاج
💡 او با روحیهای سرآزاد و بدون هیچ وابستگی به هنجارهای اجتماعی، تصمیم گرفت تا سفر خود را به تنهایی به دورترین نقاط جهان آغاز کند.
💡 شاعران همیشه از شخصیتهای سرآزاد و بیقید و بندی تمجید کردهاند که از بندهای مادی و دنیوی رها شده و به دنبال حقیقت هستند.
💡 زندگی کردن با یک روح سرآزاد به معنای پذیرش مسئولیتهای شخصی و عدم ترس از قضاوتهای بیهوده دیگران در مسیر رسیدن به اهداف است.