روی دادن

مترادف‌ها

رخ دادن، پیش آمدن، اتفاق افتادن

لغت نامه دهخدا

روی دادن.[ دَ ] ( مص مرکب ) اتفاق افتادن. حادث شدن. رخ دادن.پیش آمدن. ( یادداشت مؤلف ). || گستاخ کردن. اجازه و امکان گستاخی به کسی دادن. رو دادن. ( از یادداشت مؤلف ). رجوع به رو دادن شود. || روی آوردن. آمدن به سویی. ( از یادداشت مؤلف ): دشمن انبوه تر روی بدیشان داد و بیم بود که همگان تباه شوند. ( تاریخ بیهقی ص 352 ). در باب لشکر پایمردیها کردی تا جمله روی بدو دادند. ( تاریخ بیهقی ).
سوی شاه با سام می داد روی
چو آگاه شد زو کی نامجوی.اسدی.بشد تافته دل یل رزمجوی
سوی رهزنان رزم را داد روی.اسدی.رسیدند پیلان از آن جنگجوی
سوی لشکر خویش دادند روی.اسدی.

فرهنگ فارسی

اتفاق افتادن. حادث شدن. رخ دادن

ویکی واژه

جمله سازی با روی دادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بوالهوس را روی دادن، خون عصمت خوردن است وای بر آن گل که خار از دست گلچین می کشد

💡 بر اساس شواهد موجود، احتمال روی دادن یک انقلاب صنعتی جدید در کشورهای در حال توسعه با توجه به پیشرفت‌های تکنولوژیک بسیار بالا است.

💡 مدیریت بحران به معنای آمادگی برای هر نوع حادثه ناگهانی است که ممکن است در حین اجرای پروژه‌های زیرساختی بزرگ در کشور روی دادن باشد.

💡 تحلیلگران سیاسی بر این باورند که روی دادن تنش‌های مرزی در ماه‌های آینده می‌تواند بر ثبات اقتصادی منطقه و قیمت جهانی انرژی تأثیر بگذارد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران