رخدادن
مترادفها
رخ دادن، اتفاق افتادن، وقوع یافتن
متضادها
از میان رفتن، ناپدید شدن
لغت نامه دهخدا
رخ دادن. [ رُ دَ ] ( مص مرکب ) حادث شدن. روی دادن. اتفاق افتادن. ( یادداشت مؤلف ). پیش آمدن. واقع شدن و حادث شدن. ( فرهنگ نظام ). عارض شدن. روی آور شدن. ( ناظم الاطباء ): حوادث بدی برای ما رخ داد. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
حادث شدن روی دادن اتفاق افتادن
جمله سازی با رخدادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برپایهٔ نوشتههای یکی از رخدادنگاران بهنام استخری، درون خندق، گیاهان و خارهایی میروییدند که چنانچه افرادی وارد آن میشدند با پیچیدن به دور پاهایشان امکان شنا و گذر از خندق را از آنها میگرفتهاست.