لغت نامه دهخدا
دادگی. [ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی داده. صفت داده.
دادگی. [ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی داده. صفت داده.
حالت و چگونگی داده
💡 آن همه آزادگی وین همه دلدادگی حیف که غالب ز خویش بی خبر افتاده است
💡 ماییم و خاکساری و عجز وفتادگی دستی به سر ز دست دل از دست دادگی
💡 در وفاداری و دلدادگی و جانبازی آنچه گویند در این باره دو صد چندانیم
💡 تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی بود پر خون جگر هرجا سبویی یافتم
💡 قلهٔ کوه اورست بالاترین نقطه از سطح دریا است اما قلهٔ چیمبورازو دورترین نقطهٔ سطح از مرکز زمین است.پس از چیمبورازو، اوآسکاران با فاصلهٔ اندکی در رتبهٔ دوم قرار دارد. این پدیده به دلیل شکل خاص کرهٔ زمین است که در ناحیهٔ استوا، ضخیمتر است (دارای شکم دادگی است).
💡 سیارهٔ زهره در ادبیات فارسی از اهمیت بالایی برخوردار است. این سیاره نماد عشق و دلدادگی و نیز معروف به سیارهٔ نوازنده است و صاحب آن خداوند عشق است. از داستانهای آن میتوان به داستان نظامی گنجوی یا داستان ایرج میرزا اشاره کرد.