لغت نامه دهخدا
تیمارخوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) غمین. اندوهگین. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ):
کفیدش دل از غم چو یک کفته نار
کفیده شود سنگ تیمارخوار.رودکی ( از یادداشت ایضاً ).|| تیماری. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). رجوع به همین کلمه شود.
تیمارخوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) غمین. اندوهگین. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ):
کفیدش دل از غم چو یک کفته نار
کفیده شود سنگ تیمارخوار.رودکی ( از یادداشت ایضاً ).|| تیماری. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). رجوع به همین کلمه شود.
(خا ) (اِ. ) ۱ - غمخوار. ۲ - پرستار.
غم خوار، پرستار.
💡 بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس ز ما ناید به جز تیمارخواری
💡 کمر بستی پی بیمارداریش خلاصی دادی از تیمارخواریش
💡 بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان