بیمانع
مترادفها
بدون مانع، آزاد
متضادها
با مانع، مسدود، مختل
لغت نامه دهخدا
بی مانع. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + مانع ) آزاد. بی بازدارنده. رجوع به مانع شود.
فرهنگ فارسی
آزاد. بی باز دارنده.
فرهنگستان زبان و ادب
{barrier-free} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] ویژگی تسهیلاتی که استفاده از آنها برای همۀ افراد از جمله معلولان به سهولت امکان پذیر باشد
ویکی واژه
ویژگی تسهیلاتی که استفاده از آنها برای همۀ افراد از جمله معلولان بهسهولت امکانپذیر باشد.
جمله سازی با بیمانع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سوی شیطان و شهوات و دواعی بود بیمانعی پیوسته ساعی
💡 گر حق طلبی بحق خود شو قانع حق همه کس ز حق رسد بیمانع
💡 جریان آب در رودخانه پس از فروکش کردن سیل، به صورت بیمانع و با سرعت زیاد از میان سنگها و صخرههای بزرگ مسیر خود را طی میکرد.
💡 او توانست با استفاده از دانش و تجربه فراوان خود، مسیر پیشرفت در این پروژه پیچیده را به صورت بیمانع و بدون هیچ توقفی طی کند.
💡 پس از رفع تمام موانع قانونی و اداری، سرمایهگذاران توانستند به صورت بیمانع در پروژههای توسعه زیرساختهای شهری و صنعتی کشور سرمایهگذاری کنند.