بیمانع
مترادفها
بدون مانع، آزاد
متضادها
با مانع، مسدود، مختل
لغت نامه دهخدا
بی مانع. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از:بی + مانع ) آزاد. بی بازدارنده. رجوع به مانع شود.
فرهنگ فارسی
آزاد. بی باز دارنده.
فرهنگستان زبان و ادب
{barrier-free} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] ویژگی تسهیلاتی که استفاده از آنها برای همۀ افراد از جمله معلولان به سهولت امکان پذیر باشد
ویکی واژه
ویژگی تسهیلاتی که استفاده از آنها برای همۀ افراد از جمله معلولان بهسهولت امکانپذیر باشد.
جمله سازی با بیمانع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سوی شیطان و شهوات و دواعی بود بیمانعی پیوسته ساعی
💡 گر حق طلبی بحق خود شو قانع حق همه کس ز حق رسد بیمانع