بیحرمتی

لغت نامه دهخدا

بیحرمتی. [ ح ُ م َ ] ( حامص مرکب ) بی احترامی. بی ادبی. خویشتن ناشناسی:
بدین بی عقلی و بیحرمتی که تو راست از بهشت بیرون کردند. ( قصص الانبیاء ). اگر بیحرمتی اندیشد انصاف از وی بتوان ستد. ( کلیله و دمنه ).
کسی که گردن شیران شرزه درشکند
بگریه تو به بیحرمتی نگوید پخ.سوزنی.بیحرمتی بود نه حکیمی که گاه ورد
زند مجوس خواند و مصحف برابرش.خاقانی.تأدیب این تعدی و بی حرمتی و تعریک این خیانت و بی خویشتنی که کرد بحد اعتباررساند. ( سندبادنامه ص 77 ).
به لطافت چو برنیاید کار
سر به بیحرمتی کشد ناچار.سعدی.و هیچ از بیحرمتی نگذاشت. ( گلستان ).
تا بمن این همه خواری و استخفاف و بیحرمتی برسید. ( تاریخ قم ص 254 ).
- بی حرمتی کردن؛: که از وی بسیار آزار داشت و بیحرمتیها کرد. ( ترجمه تاریخ طبری ). دست در گریبان دانشمندی زد و بیحرمتی همی کرد. ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

بی احترامی ٠ بی ادبی ٠ خویشتن ناشناسی

جمله سازی با بیحرمتی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر چیزی که آن بیعقل باشد که جز بیحرمتی اینجا نباشد

💡 ور چو پشه باشی از دون همتی همچو پشه باشی از بیحرمتی

💡 گفت هان تا در من از دون همتی ننگری از دیدهٔ بیحرمتی

💡 ای به یک بیحرمتی مفتون شده وی به یک ترک ادب ملعون شده

💡 شه چو در بیحرمتی بشناختش تاکه دم زد سر ز تن انداختش

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز