برسختن
مترادفها
سخت شدن، سفت شدن
متضادها
نرم شدن
لغت نامه دهخدا
برسختن. [ ب َ س َ ت َ] ( مص مرکب ) سختن. سنجیدن. عیار گرفتن:
ز بس برسختن زرش بجای مادحان هزمان
ز کپان بگسلد ناره ز شاهین بگسلد پله.فرخی.ذهن تو و سنگ تو بمقدار حقیقت
برسخت همه فایده روح بمعیار.سنایی.چو برسختم اندیشه کارخویش
همین گوشه دیدم سزاوار خویش.نظامی.و رجوع به سختن شود.
فرهنگ معین
(بَ. سَ تَ ) (مص م. ) ۱ - آزمودن. ۲ - سنجیدن.
فرهنگ عمید
= سختن
فرهنگ فارسی
سختن سنجیدن.
ویکی واژه
آزمودن.
سنجیدن.
جمله سازی با برسختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز بس برسختن زرش بجای مادحان هزمان زناره بگسلد کپان ز شاهین بگسلد پله
💡 ز برسختن کوه تا برک گاه شناسد همه چیز را پایگاه
💡 با گذشت زمان و قرار گرفتن در معرض سرمای شدید، خاکهای این منطقه شروع به برسختن کردند و حرکت ماشینآلات سنگین در آنها بسیار دشوار شد.
💡 تصمیمات نادرست و رفتارهای متناقض در مدیریت یک سازمان میتواند باعث برسختن روابط میان کارمندان و کاهش اعتماد متقابل آنها نسبت به مدیریت شود.
💡 برای برسختن روحیه جوانان در مواجهه با چالشهای زندگی، باید به آنها آموزش داد که چگونه از شکستها به عنوان فرصتی برای رشد استفاده کنند.