بردمیده

لغت نامه دهخدا

بردمیده. [ب َ دَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) طلوع کرده:
صبحش زبهشت بردمیده
بادش نفس مسیح دیده.نظامی. || رسته. روییده:
به هر کنجی ریاحین بردمیده
نشاط و خرمی در وی کشیده.نظامی.رخی چون سرخ گل نو بردمیده
خطی چون غالیه گردش کشیده.نظامی.و رجوع به بردمیدن در تمام معانی شود.
- بردمیده شدن؛ آماسیدن. انتفاخ. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

فرهنگ معین

( ~. دَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - دمیده. ۲ - طلوع کرده. ۳ - پدید شده.

ویکی واژه

دمیده.
طلوع کرده.
پدید شده.

جمله سازی با بردمیده

💡 زخون لشکرخان‌گشته تیغ شاه کبود چو بردمیده شقایق ز برگ نیلوفر

💡 او آب زندگانی می‌داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده

💡 امروز بنفشه زار و لاله از سنگ و کلوخ بردمیده‌ست

💡 بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده

💡 چیست آن سرو نارسیده به بار بردمیده ز ایزدی گلزار

💡 کنار جوی ریحان بردمیده میان باغ طوبی سر کشیده