( آذرپرست ) آذرپرست. [ ذَ پ َ رَ ] ( نف مرکب ) آتش پرست. عابدالنار. گبر:
چو پیروزی شاهتان بشنوید
گزیتی به آذرپرستان دهید.فردوسی.بر آن شهرها تازیان راست دست
که نه شاه ماند نه آذرپرست.فردوسی.موبد آذرپرستان را دل من قبله شد
زآنکه عشقش در دل من آذر برزین نهاد.معزّی.بگفتا نگیرم طریقی بدست
که نشنیدم از پیر آذرپرست.سعدی.
( آذرپرست ) ۱. = آتش پرست
۲. نگهبان آتشکده.
( آذرپرست ) ( اسم ) ۱- پرستند. آتش آنکه آتش پرستد. ۲ - زردشتی زرتشتی.
( آذر پرست ) آتش پرست
(قدیمی): آتشپرست. بگفتا نگیرم طریقی به دست/ که نشنیدهام از پیرِ آذرپرست. «سعدی»
💡 پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست
💡 خالش چون هندوی آذرپرست برهنه تن جای در آذر گرفت
💡 چو آمد بران مرز بگشاد دست کسی را که بد پیش آذرپرست
💡 بگفتا نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست
💡 موبد آذرپرستان را دل من قبلهگشت زانکه عشقش در دل من آذر برزین نهاد