لغت نامه دهخدا
دل خسته از عشق بی تاب شد
ز دردش مشبک چو جوراب شد.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).- جوراب باف ؛ بافنده جوراب.
- جوراب بافی ؛ شغل و عمل جوراب باف.
- || دکان جوراب باف.
- جورابچی ؛ جوراب باف.
- جوراب دوز ؛ بافنده جوراب و دوزنده جوراب.
- چرخ جوراب بافی ؛ چرخی که بدان جوراب بافند.
- ماشین جوراب بافی ؛ دستگاه جوراب بافی.
جوراب. ( اِخ ) دهی است از دهستان نیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل دارای 1040 تن سکنه. آب آن از رودخانه و محصول آنجا غلات ، حبوبات. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
جوراب. ( اِخ ) دهی است جزو دهستان ارنگه بخش کرج شهرستان تهران دارای 255تن سکنه. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1 شود.