لغت نامه دهخدا
زین سپس وقت سپیده دم هر روزبه من
بوی مشک آرد از آن سنبل نورسته نسیم.فرخی.که آراید چه میگوئی تو هر شب سبز گنبد را
بدین نورسته نرگس ها و زراندود پیکانها.ناصرخسرو.از چمن ِ دهر بشد ناامید
هر گل نورسته که از گل بزاد.مسعودسعد.به نورستگان چمن بازبین
مکش خط بر آن خطه نازنین.مسعودسعد.این همه نورستگان بچه نورند پاک
خورده گه از جوی شیر گاه ز جوی شراب.خاقانی.هست چون نورسته نی مرد هنرمند از قیاس
تا فزونتر می شود بند دگر می زایدش.( از تاج المآثر ).گیاهان نورسته از قطره پر
چو بر شاخ مینابرآموده دُر.نظامی.نورسته گلی چو نار خندان
چه نار و چه گل ، هزارچندان.نظامی.از پی آن گل نورسته دل ما یارب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش.حافظ.