لغت نامه دهخدا
فظاظت. [ ف َ ظَ ] ( ع اِمص ) درشتخویی: سلطان سعید را از فظاظت خوئی و درشتی عادت وخامت حاصل آمد. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به فظاظة شود.
فظاظة. [ ف َ ظَ ] ( ع مص ) درشتخوی گردیدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). فظاظ. رجوع به فظاظ و فظظ شود.
فظاظة. [ ف ُ ظَ ] ( ع اِ ) پاره ای از آب نر. || پاره ای از هر چیزی. ( منتهی الارب ). قطعة. ( اقرب الموارد ).