زنبرک

مترادف‌ها

فنر، فنرک

لغت نامه دهخدا

زنبرک. [ زَم ْب ُ رَ ] ( ع اِ ) قذاف و کمان گروهه. ( ناظم الاطباء ).
زنبرک. [ زُم ْ ب ُ رَ ] ( ع اِ ) فنر. قطعه فلزی که در مقابل فشار عکس العمل نشان دهد. || پاشنه تفنگ. قطعه فنر سلاح آتشین برای تیراندازی. زنبراق. ( از دزی ج 1 ص 605 ). رجوع به ماده قبل و زنبراق شود. || فلان زنبرک القوم؛ کسی که افکار گروهی را چنانکه خود خواهد هدایت کند. ( از دزی ج 1 ص 605 ) ( محیط المحیط ).

فرهنگ فارسی

فنر یا فن زنبرک القوم. کسیکه افکار گروهی را چنانکه خود خواهد هدایت کند.

جمله سازی با زنبرک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وقتی مهندس مکانیک سعی داشت سیستم تعلیق خودرو را اصلاح کند، متوجه شد که زنبرک‌های قدیمی دیگر توانایی جذب ضربات ناشی از ناهمواری‌های جاده را ندارند.

💡 برای جلوگیری از لرزش‌های شدید در دستگاه چاپ بسیار حساس، از یک سری زنبرک‌های بسیار ظریف و با کیفیت بالا در زیر قطعات اصلی استفاده شده است.

💡 در ساعت‌های قدیمی مکانیکی، یک زنبرک بسیار کوچک و ظریف وظیفه ذخیره انرژی و حرکت دادن عقربه‌ها را در طول روز به صورت مداوم بر عهده دارد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران