منهک
مترادفها
فرسوده، خسته، درمانده، از پا افتاده
متضادها
سرحال، تندرست، شاداب
لغت نامه دهخدا
منهک. [ م ُ هََ ک ک ] ( ع ص ) پیوندهای گشاده شونده وقت ولادت. ( آنندراج ). پیوندهای زن که در هنگام ولادت گشاده شده باشد. ( ناظم الاطباء ). || شتر بر زمین چسبنده وقت فروخفتن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || مست شونده. ( آنندراج ). مست شده از شراب. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انهکاک شود.
جمله سازی با منهک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس از چندین روز کار مداوم و بیوقفه در پروژهی بزرگ ساختمانی، کارگران به شدت منهک شده و برای استراحت به اقامتگاههای موقت خود بازگشتند.
💡 دانشجو پس از اتمام امتحانات نهایی و تلاشهای شبانهروزی برای کسب نمرات عالی، بسیار منهک و خسته بود و ترجیح میداد تمام روز را بخوابد.
💡 ورزشکاران تیم ملی پس از مسابقهی سنگین و طولانی در مقابل رقیب اصلی، به دلیل فشار فیزیکی زیاد، بسیار منهک و بیحال به زمین بازگشتند.