لغت نامه دهخدا
مرتکم. [ م ُ ت َ ک َ ] ( ع اِ ) مرتکم الطریق؛ شاهراه. ( منتهی الارب ). جاده. ( اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ).
مرتکم. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ع ص ) متراکم و مجتمع. ( از متن اللغة ). گرد آینده و بر هم نشیننده. ( آنندراج ). گرد آمده. بر هم نشسته و توده شده. ( ناظم الاطباء ). نعت فاعلی است از ارتکام. رجوع به ارتکام شود.