مذلق

لغت نامه دهخدا

مذلق. [ م ُ ل ِ ] ( ع ص ) تلفظشده از نوک زبان. ( ناظم الاطباء ).
مذلق. [ م ُ ل ِ ] ( ع ص ) تیزکننده کارد. ( ناظم الاطباء ). نعت فاعلی است از اذلاق به معنی تیز کردن کارد و سنان. رجوع به اذلاق شود. || بی آرام کننده. ( آنندراج ): اذلقه؛ اقلقه. ( متن اللغة ). رجوع به اذلاق شود.
مذلق. [ م ُ ذَل ْ ل َ ] ( ع ص ) شیر آب آمیخته. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || کارد لبه تیز. محددالطرف. ( از اقرب الموارد ).
- ابن المذلق؛ مردی که اعراب درنهایت افلاس بدو مثل زنند. رجوع به ابن المذلق شود.
مذلق. [ م ُ ذَل ْ ل ِ ] ( ع ص )تیزکننده کارد. ( آنندراج ). نعت فاعلی است از تذلیق به معنی تیز کردن لبه کارد و جز آن. رجوع به تذلیق شود. || آنکه آماده می کند و حاضر می سازد زبان آور در سخنوری را. ( ناظم الاطباء ). در مآخذ دسترس ما تذلیق بدین معنی نیامده است. رجوع به ذلاقت شود.

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز