متحزز
مترادفها
توده شده، متراکم، تجمع یافته، انباشته
لغت نامه دهخدا
متحزز. [ م ُ ت َح َزْ زِ ] ( ع ص ) بریده شده. ( آنندراج ). بریده شده وقطع شده. ( از فرهنگ جانسون ). و رجوع به تحزز شود.
توده شده، متراکم، تجمع یافته، انباشته
متحزز. [ م ُ ت َح َزْ زِ ] ( ع ص ) بریده شده. ( آنندراج ). بریده شده وقطع شده. ( از فرهنگ جانسون ). و رجوع به تحزز شود.