لغت نامه دهخدا
فغان داران. [ ف َ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) فریادکنان. در حال فغان داشتن. در حال ناله و زاری. زاری کنان:
چو شیرین دیدشان زار و خروشان
بسوک شه فغانداران و جوشان.نظامی.رجوع به فغان داشتن شود.
فغان داران. [ ف َ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) فریادکنان. در حال فغان داشتن. در حال ناله و زاری. زاری کنان:
چو شیرین دیدشان زار و خروشان
بسوک شه فغانداران و جوشان.نظامی.رجوع به فغان داشتن شود.
فریاد کنان. در حال فغان داشتن.