لغت نامه دهخدا
عویم. [ ع ُ وَ ] ( ع اِ ) لقیته ذات العویم؛ میان اعوام و چند سال با او برخورد کردم. ( ازمنتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
عویم. [ ع ُ وَ ] ( اِخ ) ابن ساعده هذلی. از صحابیان بود. ( از منتهی الارب ).
عویم. [ ع ُ وَ ] ( اِخ ) ابن شقربن عوف انصاری. صحابی بود. ( از منتهی الارب ).