منصرم
مترادفها
گذشته، سپریشده
لغت نامه دهخدا
منصرم. [ م ُ ص َ رِ ] ( ع ص ) ریسمان بریده و قطعشده. ( ناظم الاطباء ). منقطع. بریده شده: اسباب رفاهیتی که منصرم بود باز دیدار آمد. ( المضاف الی بدایع الازمان ص 29 ). امداد فساد و عناد منصرم باشد. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 60 ). رجوع به انصرام شود.
- منصرم گردانیدن؛ منقطع کردن. بریدن. قطع کردن: باید که در انفاذ این عزیمت متبرم نشوی و عروه صریمت منصرم نگردانی. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 141 ).
|| گذشته. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). رجوع به انصرام شود.
فرهنگ معین
(مُ صَ رِ ) [ ع. ] (اِ فا. ) بریده، جدا، منقطع.
فرهنگ عمید
بریده، قطع شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) بریده جدا منقطع ( ریسمان و غیره ).
ویکی واژه
بریده، جدا، منقط
جمله سازی با منصرم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با گذشت سالیان متمادی، تمام خاطرات شیرین دوران کودکی در ذهن من رفتهرفته منصرم شد و جای خود را به فراموشی داد.
💡 نور خورشید پس از غروب در افق، به آرامی منصرم شد و تاریکی شب بر پهنه وسیع دریا و ساحل سایه افکند.
💡 رنگهای درخشان این تابلوی قدیمی به دلیل قرار گرفتن در معرض نور مستقیم خورشید، رفتهرفته منصرم شده و دیگر مانند قبل نیستند.