منقلع

لغت نامه دهخدا

منقلع. [ م ُ ق َ ل ِ ] ( ع ص ) برکنده شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). از بن برکنده شده. ( ناظم الاطباء ). برکنده. رجوع به انقلاع شود.
- منقلع شدن؛ برکنده شدن. از بن برکنده شدن: عروق منازعات و مخالفات از وی منتزع و منقلع شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 257 ).
- منقلع گردیدن ( گشتن )؛ منقلع شدن. از ریشه برانداخته شدن: بسیار خاندان قدیم را واسطه او شد که منقلع گشت.( جهانگشای جوینی ). و هرگاه... عروق تشبثات و تعلقات او به دل منتزع و منقلع گردد... مستحق حظوظ و مستوجب رفق و مدارات شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 257 ). چه نفس را مادام تا به کمال تزکیه نرسیده باشد و اصول صفات وی منقلع نگشته در اظهار کلام حسن حظی... تمام بود. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 167 ).

فرهنگ معین

(مُ قَ لِ ) [ ع. ] (اِفا. ) برکنده، از بن کنده.

فرهنگ عمید

برکنده، از بن کنده شده.

فرهنگ فارسی

برکنده، ازبن کنده شده
( اسم ) برکنده از بن کنده.

جمله سازی با منقلع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ستم نوردا نزدیک شد در ایّامت که بیخ فتنه بیکبار منقلع گردد

ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز