ممصوص
مترادفها
تصریح شده، روشن، آشکار، معین
متضادها
مبهم، مستتر، پنهان، ضمنی
لغت نامه دهخدا
ممصوص. [ م َ ] ( ع ص ) وظیف ممصوص؛ خردگاه باریک دست و پای ستور. ( منتهی الارب ). خردگاه نازک. ( از اقرب الموارد ). لنگ باریک. ( شرح قاموس ).
تصریح شده، روشن، آشکار، معین
مبهم، مستتر، پنهان، ضمنی
ممصوص. [ م َ ] ( ع ص ) وظیف ممصوص؛ خردگاه باریک دست و پای ستور. ( منتهی الارب ). خردگاه نازک. ( از اقرب الموارد ). لنگ باریک. ( شرح قاموس ).