لغت نامه دهخدا
مقلموت. [ م َ ق َ م َ ] ( اِخ ) صورت تحریف شده ملک الموت. عزرائیل. فرشته ای که مأمور گرفتن جان از تن آدمی است:
کای مقلموت من نه مَهْسَتیَم
من یکی زال پیر محنتیم.سنائی ( حدیقه چ مدرس رضوی ص 455 ).
مقلموت. [ م َ ق َ م َ ] ( اِخ ) صورت تحریف شده ملک الموت. عزرائیل. فرشته ای که مأمور گرفتن جان از تن آدمی است:
کای مقلموت من نه مَهْسَتیَم
من یکی زال پیر محنتیم.سنائی ( حدیقه چ مدرس رضوی ص 455 ).
صورت تحریف شده ملک الموت. عزرائیل. فرشته که مامور گرفتن جان از تن آدمی است.