شجوب
لغت نامه دهخدا
شجوب. [ ش ُ ] ( ع مص ) هلاک گردیدن. ( منتهی الارب ). اندوهگین شدن و رسیدن بوی تباهی همچون بیماری یا قتال. ( از اقرب الموارد ). شَجَب. ( منتهی الارب ). رجوع به مصدر مذکور شود. || اندوهگین ساختن. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). || گونه روی بگردیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). || بازداشتن. ( از منتهی الارب ). مشغول ساختن. ( از اقرب الموارد ). || کشیدن کسی یا چیزی را. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). || شجب الظبی شجوباً؛ تیر انداختن بسوی آهو که خسته گردد و رفتن نتواند. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || بستن در شیشه را بر سربند. ( از اقرب الموارد ).
شجوب. [ ش َ ] ( ع ص ) امراءة شجوب؛ زن اندوهگین. ( منتهی الارب ). زن اندوهگینی که دلش در بند آن اندوه باشد. ( از اقرب الموارد ).
شجوب. [ ش ُ ] ( ع اِ ) ج ِ شَجب. ( منتهی الارب ). رجوع به شجب شود. || ج ِ شَجَب. ( از ذیل اقرب الموارد ). رجوع به شجب شود.
جمله سازی با شجوب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صدای شجوب و گریههای بلند از میان جمعیت شنیده میشد که نشان از میزان اندوه و غم عمیقی داشت که بر مردم سایه افکنده بود.
💡 در آن مراسم سوگواری، شجوب و نالههای مردم چنان بود که گویی تمام جهان در سوگ از دست دادن آن بزرگوار قرار گرفته است.
💡 برخلاف انتظار، به جای آرامش، تنها شجوب و فریادهای اعتراض از سوی حاضران در آن جلسه شنیده میشد که اوضاع را بسیار متشنج کرده بود.