لغت نامه دهخدا
شالده. [ ل ُ دَ / دِ ] ( اِ ) مخفف شالوده.اساس و بنیاد دیوار و عمارت را گویند. ( برهان قاطع )( فرهنگ نظام ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ):
رسیده شالده باره اش بگاو زمین
گذشته گنگره قلعه اش بدو پیکر.؟ ( فرهنگ شیرازی از فرهنگ نظام ).و رجوع به شالوده شود.
شالده. [ دِ ] ( اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان فومن. دارای 239 تن سکنه، آب آن از رودخانه. محصول آن برنج و ابریشم است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2 ).
شالده. [ دِ] ( اِخ ) دهی از بخش مرکزی شهرستان فومن. سکنه آن 879 تن است. آب آن از رودخانه، محصول آن برنج، ابریشم، مختصر عسل است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2 ).