لغت نامه دهخدا
سگدلی. [ س َ دِ ] ( حامص مرکب ) سخت دلی. بددلی:
با همه سگدلی شکار منند
گوسفندان کشت زار منند.نظامی. || سگی. درندگی:
گر سگی خود بود مرقع پوش
سگدلی را کجا کند فرموش.نظامی.
سگدلی. [ س َ دِ ] ( حامص مرکب ) سخت دلی. بددلی:
با همه سگدلی شکار منند
گوسفندان کشت زار منند.نظامی. || سگی. درندگی:
گر سگی خود بود مرقع پوش
سگدلی را کجا کند فرموش.نظامی.
سخت دلی. بد دلی